سی سال از زمان آشنایی ژنیا و نادیا گذشته است؛ آنها از هم جدا شدهاند و نادیا به لنینگراد رفته است. دوستان قدیمی هنوز هم به حمام عمومی میروند و اکنون کنستانتین، پسر ژنیا، نیز به آنها ملحق شده است. عمو پاشا و عمو ساشا، کوستیا را متقاعد میکنند تا یک معجزه سال نو برای پدرش ترتیب دهد و او را به سن پترزبورگ بفرستد. دختر نادیا در همان آدرس زندگی میکند و درست در همان روز، نامزدش ایراکلی قصد دارد از او خواستگاری کند.