ساندرو یک مرد رمی است که در طول کارناوال در ونیز سرگردان است. پس از شانزده سال زندگی مشترک، ساندرو دیگر نمیتواند شخصیت خودجوش و پرجنبوجوش خود را با همسرش لورا، زنی ونیزی، بافرهنگ و موقر وفق دهد. یک مشاجره دیگر او را ترغیب میکند تا او را ترک کند و به خانه یک دوست نقاش پناه ببرد. او در میان نقاشیهای متعدد دوستش، متوجه تابلویی میشود که زنی برهنه را به تصویر کشیده که شباهت باورنکردنی به همسرش دارد. آیا آنها دو زن هستند یا یک نفر، و در نقاببازی کارناوال، چه چیزی واقعی است؟