در یک روستای ایزدینشین و دورافتاده در ارمنستان پس از فروپاشی شوروی، هامو، پیرمردی بیوه با مستمری ناچیز و سه پسر بیعرضه، هر روز به سر مزار همسرش میرود. او در آنجا با نینای دوستداشتنی آشنا میشود که او هم بر سر مزار شوهر مرحومش به راز و نیاز مشغول است. هر دو بیپول هستند؛ نینا در کافهای محلی کار میکند که در آستانه تعطیلی است و هامو مجبور شده شروع به فروش وسایل ناچیز خود کند. همه چیز به شکلی ناامیدکننده تیره و تار به نظر میرسد، اما وقتی هامو شروع به ابراز علاقه به نینا میکند، عشق غیرمنتظرهشان جانی دوباره به آنها میبخشد.