لیزا با هنرمندی به نام جورجیو ملاقات میکند و عاشق او میشود. او رویای همسر جورجیو شدن را در سر میپروراند، اما جورجیو متاهل است. او آرزو دارد دوست صمیمی او باشد، اما جورجیو سگ محبوبی دارد. لیزا آماده است تا برای عشق خود دست به هر فداکاری بزند. او سگ جورجیو را میکشد و جای آن را میگیرد. اکنون او زنی است که همیشه و همهجا از ارباب خود پیروی میکند.