سرگئی، یک مجسمهساز و مربی پیشاهنگ، تصمیم میگیرد با استفاده از یک ماده پلاستیکی جدید، با کودکان خلاق و بااستعداد در اردوگاهی واقع در یک عمارت قدیمی کار کند. لوپوخین، یکی از پیشاهنگان، چنان عاشق همکلاسی خود ارگولینا است که متوجه شیفتگی سونیا زاگرموخینا به خودش نمیشود. ابراز احساسات و عواطف آنها به حضورشان در اجرای نمایشنامه «بالماسکه» اثر لرمانتوف کمک میکند و خود این نمایش به تدریج به درامی واقعی همراه با اعترافهای غیرمنتظره، دلخوریها، حسادتها و طغیانها تبدیل میشود.