دیا مادری مطلقه است که در نیویورک زندگی میکند و پس از دریافت خبری مبنی بر اینکه استادش در بستر مرگ است، باید به هند بازگردد. وقتی او میرسد، متوجه میشود که استادش درگذشته و مسئولیت نجات و احیای سالن تئاتر آجانتا، جایی که قبلاً در آن میرقصید، را به او واگذار کرده است. مشکل اینجاست که مقامات سیاسی میخواهند آنجا را تخریب کرده و به یک مرکز خرید تبدیل کنند. داستان فیلم تلاشهای دیا و چالشهای او را برای ایستادگی پای باورهایش و مبارزه تا پای جان دنبال میکند، در حالی که او تلاش میکند عشق و حمایت مردم شهر را که ده سال پیش رهایشان کرده بود، دوباره به دست آورد.