داستان سگی که نامش در عنوان فیلم آمده و در یک روایت قاببندیشده توضیح میدهد که چگونه از یک فیلمساز کمونیست بیکار به سگی با گرایشهای فلسفی تبدیل شده است. جولیان، کارگردان جوان ساکن برلین که قادر به تامین مالی پروژه جدید خود نیست، به کامیل، دانشجوی مهمان خارجی میگوید که کارش در روستا برای تحقیق درباره فیلم آیندهاش است. وقتی کامیل پیشنهاد کمک میدهد، او مجبور میشود دروغ خود را حفظ کند. این مزرعه آن مدینه فاضله پرولتاریایی نیست که او امیدوار بود، اما خوشبختانه تناسخ فرانسیس آسیزی، بینش معنوی و هدف جدیدی در زندگی به او میبخشد.