لورا راسلینی، بیوهای اهل رم، یک تابستان گرم را در سواحل الگاروه میگذراند. یک روز هنگام آفتاب گرفتن، او مرد زخمی به نام رابرت را پیدا میکند که روی یک قایق بادی در میان امواج سرگردان است. او رابرت را به خانه میبرد و پس از به هوش آمدنش، از داستان زندگی او باخبر میشود. همانطور که آنها با هم گفتگو میکنند، کشش متقابلی میانشان شکل میگیرد، تا اینکه ناگهان گروهی از مردان مسلح در جستجوی رابرت از راه میرسند.