رجینالد «کول» کولیدج بازیگری پرتلاش است که از ایفای نقشهای کلیشهای سیاهپوستان آمریکایی خسته شده و منتظر فرصتی بزرگ در یک اثر معتبر است. تا آن زمان، او در پمپ بنزین دوستپسر مادرش کار میکند تا بدهی شهریه دانشگاهش را به او بپردازد. یک روز در پمپ بنزین، نامزد سابق و عشق واقعی او پس از ۳ سال بیخبری، دوباره ظاهر میشود. کول متوجه میشود که تنها ۳۶ ساعت تا عروسی او با یک وکیل محلی باقی مانده است. در حالی که کول آخرین تلاشهای خود را برای بازگرداندن او آغاز میکند، بزرگترین «نقش» زندگی خود را بازی میکند و همزمان راز تسلط بر حرفه خود را میآموزد.