جورج دوپلر، مدیر اجرایی، کنترل اعصاب خود را از دست میدهد و به سمت مدیریت شیفت شب یک داروخانه شبانهروزی تنزل رتبه پیدا میکند. پس از اینکه او به پسر نوجوانش فردی پیشنهاد میکند که رابطه خود را با شریل گیبنز، زن خانهدار حومهنشین که یک فامیل دور است قطع کند، شریل سعی میکند خود جورج را اغوا کند. در خانه و در مقابل مادرش، فردی پدرش را متهم به دزدیدن دوستدخترش میکند، زیرا شریل را در حال سرو غذا برای جورج در نیمهشب دیده است، آن هم در حالی که شوهر شریل، بابی، در ایستگاه آتشنشانی مشغول خدمت بوده است. پس از آن، جورج از همسرش هلن جدا میشود، از کارش استعفا میدهد، به یک انبار نقل مکان میکند و از شریل میخواهد که با او زندگی کند.