تام تامپسون، معمار بلندپرواز، از زبان زنی مرموز به نام روت ابرناتی میشنود که صمیمیترین دوستش، «بیل»، دست به خودکشی زده است. مشکل اینجاست که تام هرگز بیل را ندیده و دوستان ناباورش هم او را نمیشناسند. وقتی تام از روی نادانی میپذیرد که در مراسم تدفین بیل سخنرانی یادبود ایراد کند، در مسیر برخورد با روت، که مشخص میشود مادر هوسران بیل است، و جولی دمارکو، عشق دوران نوجوانیاش که سالهاست او را ندیده، قرار میگیرد.