سانجی و پریا عاشق یکدیگر هستند و قصد ازدواج دارند. وقتی پریا متوجه میشود پدرش دستگیر شده است، آنها تصمیم میگیرند عروسی خود را به تعویق بیندازند. با این حال، سرنوشت نقشه دیگری دارد و سانجی در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست میدهد. او در بهشت متوجه میشود که مرگش یک اشتباه بوده است و در کالبد همزادش، تارون کومار ساکسنا، به زمین بازگردانده میشود؛ مردی ثروتمند اما فاسد که خانواده پریا را نابود کرده بود.