در روز تولد ۴۰ سالگیاش، مارگریت فلورا، نماینده موفق یک شرکت انرژی هستهای، شروع به دریافت نامههایی میکند که در هفت سالگی برای خودش فرستاده بود. این نامهها به او میگویند که اگر زندگیاش آنطور که تصور میکرد پیش نرفته است، چه کاری انجام دهد؛ زمانی که با مادر و برادرش در فقر در روستای کوچکی در جنوب فرانسه زندگی میکرد. او تصمیم میگیرد به زادگاهش بازگردد تا از وکیل بخواهد ارسال نامهها را متوقف کند، اما در عین حال با عشق دوران کودکی و برادر فراموششدهاش نیز دیدار کند تا به آرامش درونی برسد.