مکس، پل و سیمون ۳۵ سال است که با هم دوست هستند. آنها از گذراندن یک تعطیلات سالانه بدون همسرانشان لذت میبرند و مرتباً برای نوشیدن یا ورقبازی دور هم جمع میشوند. هر سه شغل موفقی دارند و به نظر میرسد زندگیشان بینقص است؛ تا اینکه یک شب سیمون به دوستانش اعلام میکند که پس از یک دعوای شدید، همسرش استل را خفه کرده است. مکس و پل از اعتراف سیمون وحشتزده میشوند، اما اوضاع زمانی بدتر میشود که سیمون از آنها میخواهد دروغ بگویند و برای زمان قتل استل، برایش گواهی عدم حضور در صحنه جرم جور کنند. هر دو مرد بین دروغ گفتن یا تحویل دادن بهترین دوستشان به پلیس، دچار تردید میشوند.