تامی کاولی که از زمان قتل همسرش دچار بیماری هراس از مکانهای باز (آگورافوبیا) شده است، خود را در معرض تهدیدهای یک باند از کودکان وحشی سرنگبهدست میبیند که قصد دارند دختر نوزادش را بدزدند. او پس از کشف حقیقت کابوسوار درباره این کودکان هودیپوش، درمییابد که برای رهایی از ترسهایش باید در نهایت با شیاطین گذشته خود روبرو شود و به جایی قدم بگذارد که بیش از هر جای دیگری از آن میترسد: مجتمع آپارتمانی متروکهای معروف به قلعه.