جهمو دنیا را پشت سر میگذارد و به یک روستای ماهیگیری دورافتاده پناه میبرد. ناگهان سوبین وارد زندگی او میشود. رابطه آنها در ابتدا صرفا فیزیکی است، اما با درک عمیق دردهای یکدیگر، عشقشان شدت میگیرد. سوبین به طور اتفاقی برگههای نت موسیقی را که جهمو نوشته بود پیدا میکند و متوجه میشود که او زمانی آهنگساز بوده است. او تصمیم میگیرد با بازگشت به سئول به جهمو کمک کند تا به رویایش برسد. تنها تسلی او برای بازگشت به شهری که بیش از همه از آن متنفر است، این است که آنها با هم خواهند بود.