پس از تعطیلی کارخانه کشتیسازی در شمال اسپانیا، چند کارگر سابق به نامهای سانتا، خوزه، لینو، آمادور، سرگئی و رینا همچنان با هم در ارتباط هستند. آنها بیشتر در کافهای که متعلق به همکار سابقشان، ریکو است، همدیگر را ملاقات میکنند. سانتا رهبر غیررسمی و به ظاهر با اعتمادبهنفس گروه است. او به خاطر شکستن یک چراغ کارخانه در جریان اعتراضات علیه تعطیلی، با یک پرونده دادگاهی روبهرو است. خوزه نیز از اینکه همسرش، آنا، کار دارد اما خودش بیکار است، احساس تلخی و سرخوردگی میکند.