یک روز زمستانی در قلعهای در لهستان که نیمی از آن متعلق به یک سردفتر تقدیرگرا و نیم دیگر متعلق به خواهرزاده یک سرباز قدیمی و تندخو است. این سرباز قدیمی و سردفتر دشمنان خونی یکدیگر هستند، موضوعی که میتواند عشق میان خواهرزاده و پسر سردفتر، یعنی واکلاو را به نابودی بکشاند. در این روز، سرباز قدیمی که لکنت زبان دارد از یک درباری لافزن به نام پاپکین میخواهد تا از طرف او برای خواستگاری از هانای بیوه اقدام کند. پاپکین موفق میشود و