در تابستان سال ۲۰۱۵، با بستری شدن یک مرد خانواده فنلاندی در بیمارستان، ناآرامیها در شرق هلسینکی آغاز میشود. باندهایی از جوانان، خودروها و ساختمانهای عمومی را به آتش میکشند و با نیروهای امنیتی و پلیس ضد شورش درگیر میشوند. روایت داستان به عقب بازمیگردد، به سمت شورشهایی که پایان فیلم ما را رقم میزنند. در ابتدای داستان، ناآرامیها هنوز در زیر پوست شهر در حال غلیان است و هر لحظه آماده انفجار است. خرابکاری و سرقت در حومه شهر امری غیرعادی نیست؛ خشونت علیه پلیس و نیروهای امنیتی نیز همینطور است. ناامیدی، بیگانگی، انزوا و فقر، سطح آسفالت این جامعه چندفرهنگی را که در حالت عادی نسبتا آرام است، میخورند و نابود میکنند.