یک دانشجوی معماری و دختر رئیس شعبه بانک عاشق یکدیگر هستند. این عشق زمانی سرد میشود که دختر متوجه میشود اجداد پسر قصاب بودهاند. پسر زندگی خود را در گمنامی میگذراند و سرنوشت خود را به خاطر متولد شدن در خانوادهای قصاب نفرین میکند. یک روز پدرش داستانی تاثیرگذار از خودش برای او تعریف میکند و توضیح میدهد که چگونه بر محدودیت قصاب بودن غلبه کرده و کسبوکار خود را به موفقیت رسانده است. سپس پسر به حماقت خود پی میبرد، تصمیم میگیرد دختر را فراموش کند و امیدی تازه در دل خود بپروراند.