لیفی، یک معمار زن، به همراه نامزد آمریکاییاش ریچارد به حومه ایرلند نقلمکان میکند تا یک کلبه متروکه قدیمی را بازسازی کند. همسایگان آنها مولی تاکر سالخورده و دختر بزرگش مابز هستند؛ مابز سه دختر دارد اما به شدت خواهان یک پسر است. پس از بازگشت ریچارد به نیویورک، لیفی متوجه میشود که باردار است، موضوعی که خشم مولی و مابز را برمیانگیزد. مولی که متقاعد شده لیفی بچهای را در شکم دارد که حق دختر اوست، تلاش میکند با استفاده از جادوی سیاه جنین او را از بین ببرد.