کیت، زنی افسرده در دهه سی زندگی خود است که با بریدن مچ دستش اقدام به خودکشی ناموفق میکند. او پس از تأملی کوتاه درباره وضعیت خود در بیمارستان، متوجه میشود که هیچ مشکلی حل نشده است؛ بنابراین بیمارستان را در حالی که چیزی جز لباس بیمارستان، یک کت مشکی و صندلهای ضعیف به تن ندارد، ترک میکند. کمی بعد در یک ایستگاه اتوبوس، او از متصدی بلیت اتوبوسی به هر کجا که شد میخواهد، با توجه به بودجه محدودی که برایش باقی مانده است. متصدی بر دانستن مقصد یا حتی جهت اصرار میورزد؛ کیت میچرخد، اشاره میکند و میگوید: «از آن طرف». سپس داستان با ورود بری تاب، معشوقهاش، تکامل مییابد که اراده او را برای زندگی دوباره شعلهور میکند.