کریستی و جفری، خواهر و برادر، در حال خرید لوازم در یک پمپ بنزین دورافتاده در بیابان هستند که چند تن از اعضای یک باند موتورسوار وارد آنجا میشوند. موتورسواران کریستی را میشناسند، کسی که پیش از فرار، معشوقه اصلی رهبر باند بوده است. این دو نفر موفق به فرار میشوند، اما موتورسواران متوجه میشوند که آنها در یک کمون در همان نزدیکی زندگی میکنند و برنامهریزی جنگی خود را برای بازگرداندن کریستی آغاز میکنند.