زن جوان و ندانمگرایی پس از یک تصادف رانندگی فلج شده و به صندلی چرخدار محدود میشود. اکنون، بثان کالینز مجبور است با پدر مسیحی خود، بیلی، که سالها از او دور بوده زندگی کند، در حالی که با این ترس مداوم دستوپنجه نرم میکند که شاید دیگر هرگز نتواند راه برود. او که خشمگین و سردرگم است، عصبانیت خود را سر پدرش، نیک که یک آشنای جدید و آرمانگراست و خدا خالی میکند. در حالی که بثان مصمم است خود را در اتاق خوابش زندانی کند، بیلی و نیک به او کمک میکنند تا بفهمد عشق خدا به او بیپایان است. او سرانجام مسیح را در زندگی خود میپذیرد و با این کار، مفهوم عشق برایش دوباره تعریف میشود.