گروهبان ویکتور پس از پذیرفتن گناه برادرش، به لژیون خارجی فرانسه میپیوندد. دختری به نام سیگارت عاشق او میشود، هرچند سرگرد دویل نیز به سیگارت علاقه دارد. دویل برای خلاص شدن از شر ویکتور، او را به ماموریتهای خطرناک میفرستد. در این میان، ویکتور عاشق لیدی ونشیا کانینگهام میشود که برای بازدید به پادگان آمده است.