برونو، رانندهای که برای حفظ شغلش با مشکل مواجه است، یک روز صبح با ماریوچا، دختر یک راننده تاکسی که در یک مغازه عطرفروشی کار میکند، ملاقات میکند. او برای تحت تاثیر قرار دادن ماریوچا و با تظاهر به ثروتمند بودن، از ماشین کارفرمای خود استفاده میکند تا او را به سفری در کنار دریاچهها ببرد، اما اوضاع طبق برنامه پیش نمیرود و به دست آوردن قلب ماریوچا به این آسانیها نخواهد بود.