در دوردستهای شرقِ آسمان آبی تیره، جایی که سواران آسمانی میجنگیدند، داستان یک اسکادران جنگنده چکسلواکی روایت میشود که ستوان دوم جانداک به عنوان یک تازهکار به آن میپیوندد. او در جمع خلبانان جنگی، هم اولین عشق خود را تجربه میکند و هم نبردی بر فراز ابرها. خلبانان جبهه شرق داستانهایی مشابه همکاران غربی خود را تجربه میکنند؛ با همان اهداف و نقشهها و همان شانس ناچیز برای بقا در نبردهای روزانه مرگ و زندگی. آنها در زمانی میجنگیدند که دشمنی مشترک داشتند که با هواپیماهای مسرشمیت شناخته میشد.