وقتی گئورگی ماخاراشویلی، دهقان سالخورده، میشنود که پسر سربازش زخمی شده و در بیمارستان بستری است، راهی ملاقات با او میشود. با این حال، او نمیداند که پسرش دوباره به جبهه اعزام شده است. گئورگی که تمایلی به بازگشت به خانه ندارد، در تلاشی بیهوده برای یافتن پسرش، به ارتش سرخ در پیشروی بیامانش به سمت غرب میپیوندد.