لحظاتی پس از یک تعرض وحشیانه، دختری که زمانی پر از شور و امید بود به نام وایولت، آسیبدیده و کاملا دگرگونشده در دل شب سرگردان میشود. وایولت شروع به ردیابی مردانی میکند که به او آسیب رساندهاند؛ او مصمم است که دیگر یک قربانی تسلیمشده نباشد و خودش عدالت را اجرا کند. در طول این مسیر خونین، او با پسری به نام جاش در تنها جایی که به او آرامش میدهد، یعنی دریاچه محبوبش، آشنا میشود. آیا جاش آرامشی را که نیاز دارد به او میدهد یا انتقام تنها راه التیام دردهای او خواهد بود؟