یک سفالگر کوچک و شاد با دست بزرگی مواجه میشود که از او میخواهد مجسمهاش را بسازد. سفالگر امتناع میکند و چیزی جز این نمیخواهد که با تنها دوستش، یعنی یک گیاه گلدانی، تنها گذاشته شود. با تبدیل شدن درخواست دست به رشوه، تقاضا و تهدید، سفالگر برای فرار از چنگال آن ناامیدتر میشود و این امر به یک تراژدی ختم میشود.