کلارا پس از جدایی والدینش، به همراه مادرش به شهری کوچک نقلمکان میکند. او احساس غریبی میکند و نمیتواند دوستی پیدا کند. از آنجایی که بیشتر دختران کلاس او به اسبسواری علاقه دارند، کلارا برای نزدیک شدن به آنها به دروغ میگوید که یک سوارکار باتجربه است.