امی که به تازگی مادر شده، نه تنها با زندگی در حومه شهر غریبه است (او شغل پرقدرت خود در شهر را رها کرده تا روی تربیت دخترش تمرکز کند)، بلکه با سیاستهای مادرانهای که همراه با آن است نیز آشنایی ندارد. امی که تنهاست و برای کنار آمدن با دنیای بیرحم پیشدبستانی و قرارهای بازی کودکان تلاش میکند، از دیدن گریس، همسایه جدیدش، هیجانزده میشود؛ کسی که به نظر میرسد پاسخ دعاهای اوست. این دو زن و دختران کوچکشان به سرعت با هم دوست میشوند و جداییناپذیر میشوند؛ از رفتوآمد مشترک گرفته تا یوگای نوزادان، همه کارها را با هم انجام میدهند.