هیولای فرانکنشتاین به این آگاهی دست مییابد که ذهن او یک جهان کامل است؛ آتیلا، برهنه سوار بر اسبی سفید، مردمش را از خواری نجات میدهد؛ ویوای تند و تیز از ناکامیهای زندگی زناشویی گله میکند و به شخصیت مرثیهسرای کنتس خونآشام، الیزابت باتوری تبدیل میشود؛ لوئیس والدون نیز یک توریست آمریکایی امروزی است که به دنبال تابلوی مفقودشده مونا لیزا میگردد.