کریس کریستوفرسون، ملوان قدیمی، مشتاقانه منتظر ورود دختر بزرگش آنا است که در پنج سالگی او را برای زندگی نزد بستگانش در مینهسوتا فرستاده بود. او از آن زمان دخترش را ندیده است، اما باور دارد که او زنی نجیب با شغلی محترمانه است. با این حال، وقتی آنا از راه میرسد، مشخص میشود که زندگی سختی را در پستترین لایههای جامعه گذرانده و بخش زیادی از شور و شوق زندگیاش خاموش شده است. او عاشق ملوان جوانی میشود که پدرش او را در دریا نجات داده است، اما از فاش کردن حقیقت گذشتهاش برای او وحشت دارد. هم پدر و هم مرد جوان درباره گذشته او دچار توهم هستند، اما آنا نمیتواند خود را راضی کند که بگذارد آنها همچنان در این گمراهی بمانند.