شاشی به عنوان مدیر منابع انسانی در یک شرکت کار میکند و مدتهاست که به دنبال انتقالی به حیدرآباد بوده است؛ تا اینکه بالاخره با درخواست او موافقت میشود. او با خوشحالی و به این امید که بتواند در کنار دوستپسرش زندگی کند، راهی حیدرآباد میشود. اما پس از رسیدن به آنجا، دوستپسرش را در وضعیتی نامناسب با دختری دیگر میبیند و دلشکسته میشود. رفتار و حرفهای دوستپسرش به گونهای است که غرور شاشی را به شدت جریحهدار میکند...