ژان فرانسوا و آنجی ۲۵ سال است که یکدیگر را میشناسند و در بیشتر این مدت با هم رابطه داشتهاند. آنجی که روحیهای آزاد دارد، پس از دو ازدواج (یکی منجر به طلاق و دیگری با مرگ شوهر) و داشتن دو فرزند، نزد ژان فرانسوا بازگشته است؛ اما تنها پس از یک سال زندگی مشترک اعلام میکند که او را ترک میکند تا یک کسبوکار عتیقهفروشی در ایالات متحده راه بیندازد. ژان فرانسوا از تصمیم آنجی متأسف است، اما او را به خوبی میشناسد و میداند که کاری برای تغییر نظرش از دستش برنمیآید. پنج سال بعد، ژان فرانسوا با دختر آنجی، وینی، دوست میشود که اکنون در پاریس زندگی میکند و عاشق لوران شده است؛ هنرمندی بیخیال که در استودیویی که پدرش به او داده زندگی میکند. با این حال، وینی پس از رابطهای با لوران، متقاعد میشود که نمیتوان به او اعتماد کرد و او را از خود دور نگه میدارد. در طول چند سال بعد، لوران مدام با وینی روبرو میشود و آنجی نیز هر از گاهی به خانه ژان فرانسوا میآید و کمی بعد دوباره آنجا را ترک میکند.