توماس شبها را در کلوبها و روزها را در رختخواب میگذراند تا روزی که پدرش دکتر"راینهارد" خسته از شیطنتهایش، تصمیم میگیرد ارتباطش را قطع کند و او را مجبور میکند از یکی از بیماران جوانش مراقبت کند. مارکوس دوازده ساله است و تنها با مادرش زندگی می کند. از بدو تولد، او از یک بیماری سخت رنج می برد و ...