یک منشی ماشین رئیسش را می دزدد و برای خوشگذرانی به جاده می زند. او به یک شهر ساحلی می رود که مطمئن هست هیچوقت آنجا نبوده، اما همه اهالی آنجا اسم او را…
پس از یک درگیری خشونتآمیز با مادرش، کلوئی شانزده ساله سر از خیابانها درمیآورد و جایی برای رفتن ندارد. او سپس با ژان میشل آشنا میشود؛ مرد جوان جذاب…