Alien (1979)
بیگانه
اولین فیلم از سری فیلم های بیگانه به کارگردانی ریدلی اسکات و برنده یک جایزه اسکار که بسیار مورد توجه مخاطبان قرار گرفت داستان یک سفینه فضایی با هفت سرنشین خود است که، در مسیر بازگشت به زمین با پیامی از سوی یکی از سیاره ها مواجه می شود که با نیت کمک خواستن ارسال شده. هوش مصنوعی کنترل گر کشتی فضایی، سرنشینان را از حالت انجماد خارج می کند تا آنان به این پیام پاسخ بدهند...
کارگردان:
Ridley Scott
به این فیلم امتیاز بدهید
بازیگران
دانلود فیلم
همهی فیلمها و سریالهای مای موویز کامل و بدون سانسور و بدون حذفیات هستن.
نسخه زبان اصلی
فایل کامل فیلم با صدای اصلی (بدون دوبله)
زیرنویسهای فارسی و سایر زبانها (بدون تطبیق نام فایل)
دنبالهها
برچسبها
فیلمهای مشابه
دیدگاهها (9)
در گسترهی بیپایانِ فضا، جایی که سکوت، سنگینتر از مرگ است و هیچکس صدای فریاد را نمیشنود، «بیگانه» زاده میشود. نه صرفاً هیولایی با دندانهای تیز و چنگالهای خونریز، بلکه بازتابی از ترسهای پنهان انسان؛ کابوسی که از درون میجوشد، نه از بیرون.
نخستین فیلم، با کارگردانی استادانهی «ریدلی اسکات»، سفینهای را به تصویر میکشد که بیش از آنکه محل حادثه باشد، استعارهایست از ذهن انسان—پیچیده، تاریک، و پر از گوشههایی که از دیدنشان میگریزیم. «ریپلی»، زنِ تنها در میان مردان، قهرمانیست که نه با قدرت، بلکه با ترس و ایستادگی تعریف میشود. او نمادِ انسانیست که در برابر ناشناختهها، نه فرار میکند و نه تسلیم میشود، بلکه میایستد و نگاه میکند.
در دنبالهها، از «بیگانهها» تا «بیگانه ۳» و «رستاخیز»، هر فیلم، لایهای تازه به این اسطورهی مدرن میافزاید. گاه با نبرد، گاه با اندوه، گاه با فلسفه. اما آنچه در همهی آنها ثابت میماند، حضور موجودیست که نه فقط شکارچی، بلکه نمادِ آن چیزیست که از فهم ما فراتر است—ناشناختهای که در تاریکی کمین کرده و در لحظهای که انتظارش را نداریم، رخ مینماید.
در «پرومتئوس» و «پیمان»، روایت به ریشهها میرسد؛ به پرسشهایی دربارهی آفرینش، غرور، و سرنوشت. اینجا، بیگانه دیگر فقط هیولا نیست، بلکه نتیجهی کنجکاوی بیمهار انسان است—فرزندی از دانش و بیاحتیاطی. انسان، در جستوجوی خالق، با آفریدهای روبهرو میشود که نه پاسخ، بلکه مجازات است.
مجموعهی «بیگانه»، بیش از آنکه داستانی علمیتخیلی باشد، سفریست در دل تاریکیِ وجود. سفری به سوی ترسهای بنیادین، به سوی تنهایی، به سوی مرزهای شکنندهی بقا. و ما، با هر تماشا، دوباره به آن سفینهی متروک بازمیگردیم—نه برای دیدن هیولا، بلکه برای دیدن خودمان.
در پایان، شاید «بیگانه» را بتوان شعری دانست که با خون نوشته شده؛ سرودی از جنس وحشت، اما آمیخته با اندیشه. و این همان چیزیست که آن را جاودانه کرده است.
نخستین فیلم، با کارگردانی استادانهی «ریدلی اسکات»، سفینهای را به تصویر میکشد که بیش از آنکه محل حادثه باشد، استعارهایست از ذهن انسان—پیچیده، تاریک، و پر از گوشههایی که از دیدنشان میگریزیم. «ریپلی»، زنِ تنها در میان مردان، قهرمانیست که نه با قدرت، بلکه با ترس و ایستادگی تعریف میشود. او نمادِ انسانیست که در برابر ناشناختهها، نه فرار میکند و نه تسلیم میشود، بلکه میایستد و نگاه میکند.
در دنبالهها، از «بیگانهها» تا «بیگانه ۳» و «رستاخیز»، هر فیلم، لایهای تازه به این اسطورهی مدرن میافزاید. گاه با نبرد، گاه با اندوه، گاه با فلسفه. اما آنچه در همهی آنها ثابت میماند، حضور موجودیست که نه فقط شکارچی، بلکه نمادِ آن چیزیست که از فهم ما فراتر است—ناشناختهای که در تاریکی کمین کرده و در لحظهای که انتظارش را نداریم، رخ مینماید.
در «پرومتئوس» و «پیمان»، روایت به ریشهها میرسد؛ به پرسشهایی دربارهی آفرینش، غرور، و سرنوشت. اینجا، بیگانه دیگر فقط هیولا نیست، بلکه نتیجهی کنجکاوی بیمهار انسان است—فرزندی از دانش و بیاحتیاطی. انسان، در جستوجوی خالق، با آفریدهای روبهرو میشود که نه پاسخ، بلکه مجازات است.
مجموعهی «بیگانه»، بیش از آنکه داستانی علمیتخیلی باشد، سفریست در دل تاریکیِ وجود. سفری به سوی ترسهای بنیادین، به سوی تنهایی، به سوی مرزهای شکنندهی بقا. و ما، با هر تماشا، دوباره به آن سفینهی متروک بازمیگردیم—نه برای دیدن هیولا، بلکه برای دیدن خودمان.
در پایان، شاید «بیگانه» را بتوان شعری دانست که با خون نوشته شده؛ سرودی از جنس وحشت، اما آمیخته با اندیشه. و این همان چیزیست که آن را جاودانه کرده است.
2