فانتاگیرو و روموالدو در حال آماده شدن برای عروسی خود هستند که ملکه سیاه، خشمگین از عشق عمیق آنها، پدر فانتاگیرو را اسیر میکند. روموالدو و سربازانش برای آزادی او راهی سفر میشوند. اما ملکه سیاه مکار خود را به شکل فانتاگیرو درمیآورد، با بوسیدن روموالدو او را …