کیلا در حین رانندگی به سمت لاسوگاس برای شرکت در جشن مجردی خواهرش ملیسا و نامزد او بابی، در یک پمپ بنزین توقف میکند تا با نیک، پسری که در اینترنت با او آشنا شده، ملاقات کند. نیک او را متقاعد میکند که با وجود مخالفت بابی از یک جاده فرعی بروند، اما ماشین خراب میشود. آنها خانهای را در ناکجاآباد پیدا میکنند و تصمیم میگیرند ماشین پارکشده در گاراژ خانه را بردارند تا خود را به شهر بعدی برسانند...