دشتهای یورکشایر در شمال انگلستان، اواخر قرن هجدهم. هیتکلیف جوان که توسط آقای ارنشاو، مالک مزرعه دورافتاده بلندیهای بادگیر، از خیابانهای لیورپول نجات یافته است، در طول سالها عشقی جنونآمیز به کتی، خواهرخواندهاش پیدا میکند؛ وسواسی بیمارگونه که سرنوشتی تراژیک را رقم میزند.