یک دانشجوی انصرافی دانشکده حقوق استنفورد به نام جیلیان به محیط ناشناس لوسآنجلس پناه میبرد تا بفهمد میخواهد با زندگیاش چه کند. در روز تولد دوستپسر دوران دانشگاهش، او خود را گرفتار اداره یک کامیون بستنیفروشی میبیند در حالی که باید با مردم محلی و دوستان عجیبوغریبش سر و کله بزند. این یک روز سپریشده در کامیونی در خیابانهای لوسآنجلس، جیلیان را از رخوت بیهدفیاش بیدار میکند و به او نشان میدهد که زندگی فقط به این دلیل که تو میخواهی، متوقف نمیشود.