ماکوی با عینک دودی و سیگاری بر لب، هر کاری میکند تا دوستدخترش سونیا را که فرزندشان را باردار است، پس بگیرد. او به روستای دورافتاده پولوپاندان، زادگاه سونیا سفر میکند، اما بلافاصله با برخورد سرد مادر سونیا، فلی، روبرو میشود. اما ماکوی کسی نیست که به این راحتی تسلیم شود. او با کمک پدر سونیا، نستور، و دستیار همیشه وفادارش بارت، در شهر میماند تا سونیا را در روز تولدش غافلگیر کند. اما متأسفانه، ماکوی با گروهی از اهالی شهر درگیر میشود که به تیکتیک تبدیل میشوند؛ موجودات وحشتناک و آدمخواری که علاقه خاصی به خوردن جنینهای داخل رحم دارند! آنها عصبانی هستند و تشنه انتقام. آیا عطش آنها برای خون و انتقام سیراب خواهد شد؟ آیا ماکوی بالاخره به خودش میآید تا از سونیا و بچهشان محافظت کند و برای همیشه لیاقت عشق آنها را ثابت کند؟ در نبرد میان انسانها و هیولاها چه کسی پیروز خواهد شد؟