هیچکس از اورن لیتل، مشاور املاک خودخواه خوشش نمیآید و خودش هم همین را ترجیح میدهد. او عمداً با هر کسی که سر راهش قرار میگیرد بدرفتاری میکند و چیزی جز فروش یک خانه دیگر و بازنشستگی نمیخواهد. اما وقتی پسرش که سالها از او بیخبر بوده، نوهای را که اورن حتی از وجودش خبر نداشته پیش او میگذارد، زندگیاش زیر و رو میشود. او که ناگهان مسئولیت نگهداری از این دختربچه را بر عهده گرفته و هیچ ایدهای برای مراقبت از یک کودک ندارد، او را به همسایهاش، لیا، میسپارد؛ اما در نهایت یاد میگیرد که چگونه قلب خود را به روی دیگران بگشاید.