پس از مرگ پدر، پسری ۱۶ ساله با خشم و بیثباتی روحی دستوپنجه نرم میکند و از مادرش فاصله میگیرد. تلاش او برای فرار از این وضعیت، او را به سمت یک زن سلطهگر (دامیناتریکس) تنها که در آن نزدیکی زندگی میکند سوق میدهد؛ زنی که به تحمیل و کنترل درد عادت دارد. پسر که مجذوب دنیای او شده، هم به دنبال تسکین و هم به دنبال عشق است، در حالی که زن نیز خود را درگیر پیوندی میبیند که هیچکدام انتظارش را نداشتند اما هر دو به آن نیاز دارند.