رامون ۱۸ ساله پس از پنج تلاش ناموفق برای رفتن به ایالات متحده، تصمیم میگیرد به دنبال خاله یکی از دوستانش در آلمان بگردد، اما هرگز او را پیدا نمیکند. او بدون مدارک، پول و بدون دانستن زبان، به سختی در خیابانها دوام میآورد تا اینکه با روت آشنا میشود؛ یک پرستار بازنشسته مسن که اسپانیایی بلد نیست. فراتر از موانع زبانی و تعصبات، آنها درمییابند که همبستگی و انسانیت است که زندگی را قابل تحمل میکند.