جان پس از بازگشت به خانه از یک دوره خدمت آسیبزا در عراق، با اختلال اضطراب پس از سانحه (PTSD) دستوپنجه نرم میکند. همان آرامش اندکی که توانسته بود در اطراف خود بسازد، در یک روز سرنوشتساز نابود میشود؛ روزی که او یک زن خیابانی محلی را از دست گروهی از دلالان خشونتطلب «انجمن برادری آریایی» نجات میدهد. جان که در جریان این نجات چندین عضو بلندپایه این انجمن را کشته است، حالا خود و خانوادهاش به هدفهای اصلی هولیس، رهبر بیرحم این گروه تبهکار تبدیل میشوند.