در طول یک توقف موقت در آلبوکرکی، دو همکار به نامهای لس و ناتالی چیزهای بیشتری درباره یکدیگر میفهمند که هرگز فکرش را هم نمیکردند. لس که مضطرب و تحریکپذیر است، به خاطر تجربیات گذشتهای که نمیتواند فراموش کند (حتی اگر جزئیات ماجراجویی مستی قبلی خود را به یاد نیاورد) دوباره به سمت شهر کشیده میشود. ناتالی که حاضر نیست او را تنها بگذارد، همراهش میرود و در این مسیر رازهای خودش نیز به آرامی فاش میشود و به او احساس آسیبپذیری و در عین حال رهایی میدهد.