آندریاس و سایمون، دو کارآگاه و بهترین دوست یکدیگر، زندگیهای کاملاً متفاوتی دارند؛ آندریاس در کنار همسر زیبا و پسرش به آرامش رسیده است، در حالی که سایمون که به تازگی طلاق گرفته، بیشتر ساعات بیداریاش را در کلوبهای شبانه به مستی میگذراند. اما همه چیز زمانی تغییر میکند که آن دو برای رسیدگی به یک نزاع خانگی میان زوجی معتاد که در چرخه باطل خشونت و مواد مخدر گرفتار شدهاند، فراخوانده میشوند. همه چیز بسیار عادی به نظر میرسد؛ تا اینکه آندریاس نوزاد این زوج را در حالی که در کمد گریه میکند، پیدا میکند. این پلیس که معمولاً خونسرد است، با ناتوانی خود روبرو شده و تا اعماق وجودش تکان میخورد. در حالی که آندریاس به تدریج تسلط خود را بر عدالت از دست میدهد، ناگهان این وظیفه سایمون سرکش است که تعادل را میان خیر و شر برقرار کند.